عشق بی نهایت



عشقی که تو را نثار ره کردم در سینه دیگری نخواهی یافت
زان بوسه که بر لبانت افشاندم سوزنده تر آذری نخواهی یافت
در جستجوی تو و نگاه تو دیگر ندود نگاه بی تابم
اندیشه آن دو چشم رویایی هرگز نبرد ز دیدگان خوابم
می روم افسرده و خسته و زار سوی منزلگه ویرانه خویش
بخدا می برم از شهر شما دل شوریده و دیوانه خویش
می برم تا که در آن نقطه دور شستشویش دهم از رنگ گناه
شستشویش دهم از لکه عشق زاین همه بیچارگی و عشق
می برم تا زتو دورش سازم ز تو ای جلوه امید مهال
می برم زنده به گورش سازم تا از این پس نکند یاد وصال
بخدا غنچه شادی بودم دست عشق آمد و از شاخه چیدم
شعله آه شدم صد افسوس که لبم باز بر آن لب نرسید



+ نوشته شده در دوشنبه 16 آبان1384ساعت 10:22  توسط نرگس
|
